اسفار یک کروکودیل تنها
نویسنده: مهدی داورپناه
زمان مطالعه:6 دقیقه

اسفار یک کروکودیل تنها
مهدی داورپناه
اسفار یک کروکودیل تنها
نویسنده: مهدی داورپناه
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]6 دقیقه
سرم را میگیرم بالا و از آیینهبغل اتوبوس، به جاده نگاه میکنم. به خطهای روی جاده که از زیر ماشین، مثل فشنگ میزنند بیرون و فرار میکنند.
با صدایی آرام میگویم: «من یک مرض لاعلاج دارم محسن.»
نگاهم را به زور و بلا، هل میدهم تا بیفتد تو کاسه چشمهای محسن و جوری که فقط او بشنود میگویم: «یک بار رفتم بالای کوه شاهجهان. راهش ماشینرو نبود. یک ساعت و نیم طول کشید. روی کمر الاغ تو کمرِ کوه، لق میخوردیم و سه بار پای حیوان سر خورد. بیمه ابوالفضل وساطتمان را کرد. وگرنه عکس میشدیم و میرفتیم توی قاب های روی طاقچه.»
ده روز تمام بیخ گوش عشایر چادر زدم و تفریحم شده بود برای بچه بزها اسم گذاشتن. دانشگاهم را رفتم یک جای پرت و غریب که هفده ساعت با خانهمان فاصله داشت. حتی داشتم برای یک مدت زندگی توی جنوب پول جمع میکردم که جنگ، سیفون آمال و آرزوهایم را کشید. مثل پیرمردی که کنار سوپرمارکتش فروشگاه کوروش دارد شعبه میزند از جایی که در آنم آرام و قرار ندارم! زندگیام کلکسیون فرار های ناموفق است و به طرز ترسناکی سفرناکم!
مثل یک آدم مفنگی لنگم. لنگِ سفر. اگر هر چند وقت یک بار توی راه نباشم، خماری پس میدهم. آدم یکجا نشینی نیستم. راکد که باشم بو میگیرم و کفر بقیه را خیلی زود در میآورم. مثل قاب عکسی که خودش را عضو خانه جدید نمیداند، میخ من را روی هر دیواری هرجایی بکوبی کج میشود. جایم انگار همیشه توی چمدان است. روی صندلی های گرم و نرم بند نمیشوم. اگر یک کلاغ علاف بودم، تا هرکجا که جاده ها میرفتند میرفتم. حتا اگر یک ملخ هم بودم کارم را راه میانداخت. اما نیستم!
به جایش توی زندان آدمیزاد بودن اسیرم. انگار دلبستن و حس تعلق، برای من یکی حرام است. من مرض رفتن دارم! میروم تا آدمها دلشان به حالم بسوزد. میروم تا دلشان برایم تنگ شود. میروم چون نسخ لیس و بوسههای خداحافظیهای تلخم. نسخیام اما تمامی ندارد. هرکجا که میروم دو روز بعد دوباره باید بروم، وگرنه…
نگاه محسن توی چشمهایم کما زده است. سر جایش تکانی میخورد و میگوید: «چه مرض باکلاسی.»
نفس عمیقی میگیرم، پوزخند نرمی میزنم و میچسبم به پشتی صندلی. هردو سکوت میکنیم. صدای پچ پچ بچه ها هوای اتوبوس را پر کرده.
نگاهم را از محسن میدزدم و میاندازم بین بچهها تا بین صندلیها بچرد!
یکی دوتا صندلی جلوتر، عارف را میبینم. یاد آن شبی میافتم که پرسیدیم: «رئالی هستی یا بارسایی عارف؟» خندید و گفت فوتبالی نیست. بچه که بوده اما رئال را دوست داشته. حاجسپهر هم که بارسایی بود، پوزخندی زد و گفت: «اونموقع بچه بودی. دیگه بزرگ شدی.» و ما خندیدیم. مثل خر خندیدیم. مثل همان شبی که توی محله عرب ها، مرد غریبهای آمد و خاطرات کودکیاش با محسن چاوشی را برامان تعریف کرد.
«پایین همی خیابون تو بلوک شونزده میشستن. تو عالم بچگی میخوند و میگفت من خواننده میشم. میگفتیم آره با او صدات. ولی تَش خواننده شد. با همو صداش…»
یا مثل آن روز توی فرهنگسرا که حوصلهام دچار سر رفتگی شد و کیفم را زدم زیر بغل و از گوشه نگاهها خزیدم بیرون. بعد راه افتادم توی کوچهپسکوچههای همان اطراف و یکهو جلوی یک نجاری خسته ایستادم.
بیهوا رفتم تو و از مرد لاغر و ریشویی که نشسته بود روی یک صندلی کوچک چوبی پرسیدم: «آقا شما آهنگ چی گوش میدی؟» گوشه لبهای مرد بالا رفت و پرسید چرا این سوال را میپرسم؟ گفتم توی سفرم، دنبال قصه میگردم و میخواهم باقی مانده حوصله امروزم را نجات دهم. مرد ریشو یکهو سهتار روی دیوار را برداشت و گفت: «پس واست ساز میزنم.» و یک ربع بعدش را، برایم با سهتار راک زد و با تعجب پرسیدم: «این قطعه مال کی بود؟» سهتارش را که میبوسید آرام گفت: «مال خودمه.» غنچه صحبت شکفت و سفره دل، باز که چه عرض کنم، پاره شد! یکجوری پاره شد که فهمیدم یارو سال هشتادونه در رشته موسیقی دانشگاه تهران، یک خری بوده برای خودش که اخراجش کردند و او هم آمده خانه و از لج دنیا چسبیده به شغل پدریاش.
راننده اتوبوس، میکوبد تو یک دستانداز زرد و قوز کرده و با موج ضربه نگاهم میافتد روی آقای هاشمی. مردی که لیدر گردشمان در محله افغانها بود. توی بازار و جلوی یک مغازه خواروبارفروشی سرش را خم کرد توی دکان و پرسید، امکانش هست برای بازدید چند لحظه وقتشان را بگیریم؟ مرد بی اعصاب سرش را انداخت پشت که یعنی نه. حوصلهتان را ندارم! آقای هاشمی اما بیاهمیت به تکان سر مرد برگشت رو به جمعیت و مثل ناپلئون سوم دستور داد تا همه بریزند توی مغازه.
فروشنده جا خورد. توپید به هاشمی و گفت فقط میخواهید ببینید یا خرید هم دارید؟ آقای هاشمی به مرد بیاعصاب اطمینان داد که خرید هم داریم. بیست نفر آدم ریختیم توی مغازه و مثل یک گله پنگوئن کنجکاو با نگاهمان افتادیم به سر خوردن روی خوراکیهای ناشناخته توی قفسهها.
کارمان که تمام شد آقای هاشمی با دست دَر را نشان داد و در حالی که هیچکس چیزی نخریده بود، با یک «دست شما درد نکند» قولی که به مرد بیاعصاب داده بود را ماستمالی کرد. آخرین نفری که از مغازه خارج شد من بودم. مرد بیاعصاب بدجور نگاهم میکرد. خجالت کشیدم. گفتم یکجوری آبروی رفتهمان را جمع کنم و چیزی بخرم. بی آنکه ببینم دستم را به سمت یک کیسه تصادفی که نمیدانم چه بود دراز کردم و گفتم: «اینا کیلویی چنده آقا؟» از شانس گهمرغیام دستم را گذاشته بودم روی گرانترین کیسه مغازه. بعد از شنیدن کیلویی هشتصدونود تومان مغازه را ترک کردم و شما که غریبه نیستید. یکیدوتا فحش درجه سه هم نثار اموات و فامیلهای درجه دو آقای هاشمی کردم.
توی اتوبوس کمی سرد است. رو میکنم به محسن و میگویم، توی هرکدام از خاطراتی که آدمها لذتش را میبرند، من به فکر کوچم و کوچ مدام، هیزم آتش دلتنگی است. که آدم انگار به هیچکجای این جهان تعلق ندارد.
روز اول سفرمان آقای چیرهدستان، از صادرات کروکودیل گفت. با بغلدستیام خندیدیم و گفتیم ببین آخر، دستدرازیهامان به غرور طبیعت تا کجاها رفته که آدم کروکودیل را با آن عظمت و غرورش بردارد و سوار هواپیما کند و ببرد در مثلاً پاریس و به یک خیاط بفروشد و اژدهای کفخوابی که باید الان گوشه یک مرداب قدیمی یک آهوی بیتجربه را پاره کند حالا یک زن پولدار لاغر زشت او را پوشیده است!
عجب کوچ شرمناکی!
کوچ های بیهوای من، مثل صادرات کروکودیل غریبانه و دلگیر و ناباورانهاند.
راننده اتوبوس میزند روی ترمز. بچه ها مبهم و سرمست میگویند و میخندند. حرف میزنند و به صورتهاشان نگاه میکنم. رو میکنم به محسن و میگویم: جای سفرهایم درد میکند.

مهدی داورپناه
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
